شبکه چهار - 21 اسفند 1404

ماه "قرآن"، جنگ جهانی "رمضان" و عقل رزم به سبک علی ع

بحثی در "عقلانیت جهاد" - به مناسبت کیش و مات شدن آمریکا به دست رزمندگان اسلام {حفاظت اطلاعات}

بسم‌الله الرحمن الرحیم. محضر برادران و خواهران عزیز سلام عرض می‌کنم.

امیرالمؤمنین(ع) همان‌قدر که قهرمان معنویت بود، در عرصه مدیریت هم قهرمان بود؛ هم مدیریت یک جامعه و هم مدیریت رزم، و از جمله بُعد اطلاعات و ضد اطلاعات که احتمالاً شنیده‌اید. اما وقتی بخشی از روایات را در این باب مرور می‌کنیم، می‌بینیم که ایشان دقیق‌ترین و پیچیده‌ترین تذکرات را داده است.

آمریکایی‌ها در اوایل انقلاب می‌گفتند: این خمینی مریدانی دارد که از نوجوانان پانزده و شانزده ساله تا پیرمردهای نود ساله را شامل می‌شود و با هیچ کس دیگری کار ندارند؛ آن‌ها اصلاً پای صحبت‌های بازرگان، دولت، مجلس و هیچ کس دیگری نمی‌نشینند. آن‌ها فقط منتظر هستند ببینند او چه می‌گوید؛ مثلاً اگر او بگوید به مریخ بروید، این‌ها نمی‌گویند: آقا ما چطور به مریخ برویم؟ بلکه می‌گویند: ما چگونگی رفتن را بلد هستیم. آن‌ها نمی‌پرسند چطور برویم، بلکه فقط از امام می‌پرسند چه زمانی برویم؟ این نیروها نمی‌گویند آقا مریخ کجاست و مگر ما اصلاً بلدیم چطور برویم؟ آن‌ها فقط می‌پرسند چه زمانی برویم؟

ما در وسط معرکه بزرگ‌ترین نبرد بی‌سروصدای قرن‌های اخیر هستیم و بدون اعلان جنگ، در وسط جنگ قرار داریم. پس از 150 سال که مسلمانان به طور عام و ایران به طور خاص فقط ضربه خوردند و در تمام جنگ‌ها شکست خوردیم، کشور ما اشغال شد، حکومت ما را گرفتند، بر ما مسلط شدند و هر کاری خواستند کردند. در طول این مدت، هفت – هشت‌تا نهضت و قیام رخ داد که همگی در ایران تا قبل از انقلاب 57 شکست خوردند. در بقیه کشورهای مسلمان هم تا الآن همگی شکست خورده بودند. آخرین نمونه آن، همین بیداری اسلامی در مصر، لیبی، یمن و جاهای دیگر بود که دیدید تقریباً همه آن‌ها را به جنگ داخلی، اشغال یا کودتا تبدیل کردند و زیرساخت‌های پنج یا شش کشور مسلمان از جمله سوریه، عراق، یمن و لیبی را نابود کردند تا اگر این کشورها از دست آن‌ها خارج شد و به اردوگاه انقلاب پیوست، یک سرزمین سوخته تحویل داده باشند؛ و با این حال باز هم رها نمی‌کنند. آن‌ها به چهار - پنج کشور مسلمان حمله و آن‌ها را اشغال کردند و مردم را کشتند و غارت نمودند؛ کاری که در دهه 60 در زمان امام خمینی هنوز انجام نداده بودند. یعنی آن زمانی که امام تعبیر «شیطان بزرگ» را به کار برد، هنوز این جنایت‌ها رخ نداده بود. الآن آن‌ها بزرگ‌تر و شیطان‌تر شده‌اند و شیطان بزرگ از آن موقع شیطان‌تر شده است؛ و الآن وارد مرحله‌ای شده‌ایم که آن‌ها از اردوگاه انقلاب اسلامی شکست خورده‌اند؛ و این یک اتفاق کاملاً بی‌سابقه است. من نمی‌گویم کم‌سابقه، بلکه عرض می‌کنم بی‌سابقه است. شوروی دارای بزرگ‌ترین ارتش جهان بود، اما پس از انقلاب اسلامی، اولین شکست خود را در افغانستان تجربه کرد و قطعاً انقلاب اسلامی در اولین شکست ارتش شوروی و به دنبال آن فروپاشی بلوک شرق و از بین رفتن کمونیسم نقش داشت. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا، انگلیس، فرانسه و کشورهایی که فاتحان جنگ بودند، بر اروپا مسلط شدند؛ زیرا اروپا در دو جنگ جهانی مابین خود با فاصله سی سال کاملاً نابود شده بود. عملاً پس از این دو جنگ به‌ویژه بعد از جنگ دوم، آمریکا بر اروپا مسلط شد و تا الآن کسی جرأت حمله مستقیم به آن‌ها را نداشته است.

وقتی قاسم سلیمانی را شهید کردند، به پایگاه عین‌الاسد حمله شد. حالا بعضی‌ها می‌گفتند این حمله چندان بزرگ نبود، اما آن‌ها اشتباه می‌کنند. رهبری فرمودند آن روز «یَوْمُ اللَّه» بود. اتفاقاتی که الآن رخ می‌دهد و هر روز به پایگاه‌های آمریکا در همه‌جا حمله می‌شود و هر روز به «أَیَّامُ اللَّه» تبدیل شده است، همگی از همان یوم‌الله آغاز شد. زیرا تا آن زمان، هیچ کشوری در جهان، از جنگ جهانی اول و دوم تا الآن، رسماً جرأت نکرده بود به آمریکایی‌ها

حمله کند و مسئولیت آن را بپذیرد و بگوید من بودم که تو را زدم! هیچ کشوری این جرأت را نداشت؛ روسیه هم این جرأت را ندارد، چین هم ندارد و هیچ کس ندارد. فقط انقلاب اسلامی این کار را کرد؛ و الآن کار به جایی رسیده است که اگر در طول شبانه‌روز ده موشک به پایگاه‌های آمریکایی اصابت نکند، آن روز سپری نمی‌شود. این اتفاقات کاملاً بی‌سابقه است؛ ده موشک به این‌سو و آن‌سو شلیک می‌شود، در حالی که پیش از این، آن‌ها مدعی بودند ابرقدرت هستند.

وقتی لانه جاسوسی را تسخیر کردند، آمریکا مدام تهدید می‌کرد و می‌گفت الان می‌آییم! امام فرمود: پس چرا نمی‌آیید؟ چند بار است که می‌گویید می‌آییم ما منتظر هستیم. منافقین، سلطنت‌طلب‌ها و بقیه هم مدام می‌گفتند ما داریم می‌آییم! از همان زمان اول انقلاب این‌ها دارند می‌آیند! امام فرمود اگر می‌خواستید بیایید، اصلاً چرا رفتید؟ شما که می‌خواهید بیایید، برای چه رفتید؟ بعد یک روز انگلستان اعلام کرد که ما هم داریم می‌آییم؛ امام خودش مزاح می‌کرد، در حالی که خودش هم نمی‌خندید. ایشان فرمود: انگلیس هم آمده و می‌گوید ما هم ابرقدرت

هستیم! این قضیه شبیه به آن حکایت گعده خیاط‌ها بود که دور هم جمع شده بودند و پالان‌دوز هم آمد و خودش را دعوت کرد و نشست. امام فرمود: حالا انگلیس هم آمده و ادعای ابرقدرتی می‌کند! ایشان انگلیس را تحقیر کرد و فرمود: تو پالان‌دوزی، برای خودت پا شدی آمدی؟ تو در یک دوره‌ای جایگاهی داشتی، اما الآن دیگر دندان‌هایت ریخته و باید در کناری بنشینی دوران تو تمام شده است. بعد جیمی کارتر تهدید کرد که ما ممکن است حمله اتمی بکنیم یا کشتی‌های جنگی ما راه افتاده‌اند و ما آمدیم. امام فرمود یک شیری در جنگل بود که کمی پیر شده بود. او در گذشته وقتی یک نعره می‌زد، همگان فرار می‌کردند؛ اما کم‌کم از پا افتاد و دیگر کسی به او اعتنا نمی‌کرد. او همان‌طور که نشسته بود، دید این‌‌طوری فایده ندارد و ابهتی برایش نمانده است؛ با خودش گفت یکی از آن نعره‌های شیرانه‌ای را که قبلاً می‌زدم بزنم تا این‌ها بفهمند ما هنوز همان شیر سابق هستیم. امام فرمود: وقتی این نعره را زد، یک صدا از جلو و یک صدا از عقب او خارج شد! امام فرمود: حالا آمریکا دارد ما را تهدید می‌کند و می‌ترساند، در حالی که صدایی هم از عقب آمریکا درآمده است! اصلاً هیچ‌ کس در دنیا جرأت نمی‌کرد این حرف‌ها را درباره آمریکا بزند.

اما بُعد اصلی این واقعه، که به نظر من از موشک، هواپیما، پهپاد و همه این‌ها مهم‌تر است، اصلش آن است. اگر خل نباشی هزاران موشک داشته باشی، شکست می‌خوری. چون که چرتکه مادی می‌اندازی شکست می‌خوری. باید دیوانه باشی به همان معنایی که حضرت امیر(ع) در نهج‌البلاغه می‌فرمایند این مردمی که به دنبال منافع خود

هستند و بر اساس غرایز خود زندگی می‌کنند و نه عقایدشان، و به دنبال دنیای خود هستند حتی مذهبی هم هستند، این‌ها از کسانی مانند شهدا، مجاهدان و رزمندگان تعجب می‌کنند و می‌گویند این‌ها دیوانه هستند؛ این مطلب در نهج‌البلاغه آمده است. آن‌ها می‌گویند این‌ها عقل خود را از دست داده‌اند قاطی کرده‌اند! زندگی را بر خود حرام می‌کنند و همسر و فرزندان خود را در سختی می‌اندازند؛ در حالی که این کار نه نان دارد، نه آب دارد، نه آینده مادی دارد و نه کسی قدر آن را می‌فهمد؛ به‌ویژه رزمندگان بدون مرز که مظلومانه و گمنام فداکاری می‌کنند. خب طبق مبنای مادی، این‌ها واقعاً دیوانه‌اند و از نظر آن‌ها عاقل کسی است که فقط خودش بخورد و به خودش برسد و به دنبال منافع خود باشد؛ هر جا منفعت است حاضر شود و هر جا نیست نیاید این عاقل است! حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: با منطق شما بله، این‌ها دیوانه‌اند قاطی کرده‌اند؛ اما «خالطهم امرً عظیم» می‌دانید چرا قاطی کرده‌اند؟ برق یک حادثه بزرگ و کار عظیم چشم آن‌ها را گرفته است. آن‌ها درد دین و درد مردم دارند و به فکر خودشان نیستند. با مبنای شما، آن‌ها دیوانه‌اند و با مبنای آن‌ها، شما دیوانه‌اید! چون یکی از شاهان به دیدار یکی از عرفا رفت تا هم ادعای مذهبی بودن بکند و مشروعیتی کسب کند، و شاید هم می‌خواسته هم جنایت‌های خود را بپوشاند و هم معنویت باشد و هر دویش با هم باشد مشکل ندارد، با هم قابل جمع‌اند. هر کاری به جای خود! بعد به آن عارف و عالم گفت که من واقعاً شما را تحسین می‌کنم؛ شما بسیار باگذشت هستید که از تمام دنیا و امکانات آن چشم‌پوشی کرده‌اید. آن عارف گفت اتفاقاً من می‌خواستم این جمله را به شما بگویم؛ من از این گذشت بزرگ شما تعجب می‌کنم! شما به این دو روز دنیا چسبیده‌اید و ابدیت را رها کرده‌ای؛ این گذشت بسیار بزرگی است! دو روز دیگر می‌میری و بعد می‌خواهی چه کار کنی؟ تو گذشت کرده‌ای یا من؟ من دو روز را فدای ابدیت کردم، اما تو ابدیت را فدای دو روز کردی! باید به شما آفرین گفت که این‌قدر ریسک می‌کنی؛ من که ریسک نکرده‌ام، بلکه دارم کار عاقلانه‌ای انجام می‌دهم.

بنابراین دوتا منطق وجود دارد؛ طبق آن منطق مادی، این‌ها دیوانه‌اند؛ اما طبق این منطق الهی، آن‌ها دیوانه‌اند. قرآن هم می‌فرماید امروز در دنیا آن‌ها به شما می‌خندند، اما فردا در قیامت شما به آن‌ها خواهید خندید؛ آن وقت معلوم می‌شود کدام خنده، خنده است و کدام توهم بود! این اشاره به همین دو منطقی بودن است یعنی الآن هم اوضاع همین است. بُعد دیگر، بُعد معنوی است که اصل هم همان است؛ چرا که از درون آن، ما می‌توانیم می‌آید، شجاعت می‌آید، خطرپذیری و شهادت‌طلبی بیرون می‌آید.

در شب عملیات کربلای 4، وقتی بچه‌های غواص می‌خواستند وارد آب بشوند، در آن شب 10- 20 نفر از دوستان ما شهید و مفقودالاثر شدند. وقتی رزمندها وارد آب شدند، شنیدم که می‌گفتند ما امشب قطعاً شهید می‌شویم. گفتم به نظرت امشب چه می‌شود؟ گفت ما را می‌زنند، اما بچه‌هایی که پشت سر ما می‌آیند، ان‌شاءالله

جزیره را می‌گیرند. لشکر ما در جزیره بووارین عمل می‌کرد؛ عبور از خیّن، به همین آسانی نبود. او گفت ما شهید می‌شویم، ولی خط را می‌شکنیم و بچه‌های پشت سر ما ان‌شاءالله به جزیره می‌روند. در عملیات والفجر 8، وقتی به آن سوی اروند رسیدیم، من وقتی پایم در آب به زمین خورد، باور نمی‌کردم که رسیده‌ایم. به شهید زارع گفتم که پای من به زمین رسید، آیا پای تو هم رسیده است یا من دارم اشتباه می‌کنم؟ گفت نه، رسیده‌ایم. یعنی وقتی

به آن سوی آب رسیدیم، باور نمی‌کردیم رسیدیم؛ چون مطمئن بودیم ما را در آب می‌زنند. در میان این بچه‌ها وقتی وارد آب می‌شدند، من در وجود یک نفر آن‌ها هم ترس ندیدم. آن‌هایی که فقط به بُعد عقل رزم توجه دارند، معنویت را دست‌کم می‌گیرند؛ در حالی که این معنویت است که الآن دارد معجزه می‌کند. الآن مردم از کودکان کوچک تا پیرمرد- پیرزن‌ها بسیار قوی و مؤمن هستند. در اثر این مقاومت، اتفاقاتی در صحنه افتاد که بی‌نظیر است و هزاران هزار نفر مسلمان شدند؛ حتماً شنیده‌اید که رفتند قرآن خواندند تا ببینند این چه کتابی است که چنین انسان‌هایی را تربیت می‌کند.

خب معنویت قدرت خودش را نشان داده است؛ امام خمینی با دست خالی ابرقدرت‌ها را شکست داد و این مسیر همچنان رو به جلو حرکت می‌کند. اما دشمن فقط به این بُعد معنوی توجه دارد، ولی گاهی در میان خود ما به این موضوع کمتر توجه می‌شود؛ زیرا فکر می‌کنیم معنویت جای خالی عقلانیت را هم پر می‌کند، در حالی که این‌گونه نیست؛ چراکه رهبران معنوی ما، رهبران عقلانی ما هم هستند.

چند آیه در قرآن وجود دارد که آیات اطلاعاتی و حفاظت اطلاعات است و اصلاً شأن نزول آن‌ها همین بوده است. غیر از این که قرآن آیاتی در این باب نازل کرد که با دشمن چگونه بجنگید و چگونه نجنگید، روایات متعددی هم در طول دو و نیم قرن مبارزات پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و اهل بیت (علیهم‌السلام) به ما رسیده است که من الآن چند نمونه از آن‌ها را خدمت شما عرض می‌کنم.

ما الآن در قضایای اخیر، اهمیت این مسئله را بیشتر درک می‌کنیم. ده تروری که اسرائیل به صورت نقطه‌زن انجام داد و اطلاعات دقیق داشت که چه ساعتی و در کجا جلسه دارند؟ این‌ها نشان می‌دهد که در بخش حفاظت اطلاعات ما ضعف‌هایی وجود داشته است. در زمان همه انبیاء هیچ‌گاه شرایط به این پیچیدگی نبود؛ در آن زمان جنگ الکترونیک نبود، جنگ شنود و تعقیب و مراقبت با ماهواره، رسانه‌های تبلیغاتی و جنگ روانی با این وسعت بین‌المللی وجود نداشت. الآن طبیعی است که طرف مقابل در این فناوری‌ها جلوتر باشد؛ اما اگر این دو بُعد، یعنی معنویت و عقلانیت با یکدیگر ضمیمه شوند، آن وقت کارهای بسیار بزرگ‌تری انجام خواهد شد. تا الآن هم پیروزی‌های بزرگی به دست آمده است. - دقت کنید- الآن سال چندم انقلاب است؟ این مدت زمان برای تبدیل شدن یک کشور درجه‌دو تحت سلطه به ابرقدرت منطقه و یکی از قدرت‌های اصلی در ژئوپلیتیک جهان، زمان زیادی نیست. الآن کشورهای عراق، سوریه، یمن، لبنان، فلسطین، غزه و افغانستان - که نمی‌خواهم بگویم همگی در یک سطح هستند - بلکه هرکدام به درجاتی هستند همه این‌ها از کنترل دشمن خارج شده‌اند؛ و این یک حقیقت یقینی است. این کشورها در دست دشمن بودند و الآن از سلطه آن‌ها خارج شده‌اند؛ حالا بخشی کاملاً در اردوگاه انقلاب قرار دارد و بخشی به طور ناقص، اما دشمن عقب‌نشینی کرد و انقلاب اسلامی جلو رفت؛ این را همگان می‌دانند و این پیروزی بزرگی بود. قطعاً این پیروزی‌ها در یک نبرد پیچیده اطلاعاتی و ضد اطلاعات به دست آمد؛ چراکه اگر انقلاب اسلامی در این عرصه‌ها پیروزی نداشت، در عرصه‌های بیرونی هم نمی‌توانست به این موفقیت‌ها دست یابد.

بنابراین ما در یک نبرد پیچیده قرار داریم و پیروزی‌های خوبی هم داشته‌ایم؛ در عین حال، در یک انقلاب مردمی، در کنار نقاط قوت بسیار، نقاط ضعف هم وجود دارد. در زمان جنگ تقریباً همگان می‌دانستند چه زمانی قرار است عملیات بشود؛ الآن می‌گویند عملیات کربلای 4 لو رفته بود، در حالی که همیشه زمان عملیات مشخص بود. هر وقت نیروهای بسیجی مردمی به سمت جبهه حرکت می‌کردند، معلوم بود این جمعیت برای عملیات می‌آید. ماهواره‌ها، نفوذ‌ی‌ها و منافقین و... این‌طوری بود دیگه. من خودم در آن زمان خیلی در جبهه حضور نداشتم و فقط موقع عملیات‌ها به بچه‌ها می‌گفتم هر وقت عملیات است بگویید تا من بیایم؛ آن وسط‌هایش حوصله ندارم بیایم. خب به همین آسانی که به ما و امثال ما خبر می‌دادند ما می‌رفتیم، خیلی‌های دیگر هم مطلع می‌شدند. حتی مادربزرگ من - خدا او را رحمت کند- می‌دانست عملیات در پیش است! وقتی می‌خواستم بروم، می‌گفت باز هم حمله است؟ وقتی مادربزرگ من می‌داند، مادربزرگ شما نمی‌داند؟ وقتی این‌ها می‌دانند سرویس‌های اطلاعاتی دشمن نمی‌داند؟ به نظر من، عملیاتی وجود نداشت که آن‌ها از آن بی‌خبر باشند. حتی در عملیات بزرگ.

فاو هم دشمن اطلاع داشت، منتهی فکر نمی‌کرد عملیات اصلی در آنجا باشد؛ وگرنه می‌دانست قرار است در آنجا کارهایی انجام شود، ولی باور نمی‌کرد این رزمندگان پرشور بخواهند از اروند عبور کنند. دشمن می‌گفت حتماً این یک عملیات ایذایی و فریب است و گمان می‌کرد عملیات اصلی در هور یا به سمت بصره است. به نظرم به همین دلیل روز عملیات والفجر 8 را روز حفاظت- اطلاعات کرده‌اند.

آیاتی در قرآن درباره این مسئله حفاظت اطلاعات، ضد اطلاعات، جاسوسی و ضدجاسوسی در میدان نبرد آمده است که بسیار اهمیت دارد که قرآن، با وجود این که کتاب معنویت، اخلاق و تربیت است، چگونه این‌طور دقیق وارد مسائل امنیتی و اطلاعاتی می‌شود؟ حتی درباره نماز خوف دستور می‌دهد که چگونه هم نماز بخوانید هم ضد اطلاعات هم فعال باشد. بسیار جالب است می‌فرماید در نماز به دو گروه تقسیم شوید؛ یک عده به صورت مسلح و آماده بایستند و عده‌ای دیگر اقتدا کنند؛ و در میان نماز، عده‌ای فرادی بخوانند و عده‌ای مراقب باشند تا گروه دیگر بیایند و در رکعت بعدی اقتدا کنند؛ تا هم نماز جماعت را که مظهر معنویت جمعی است خوانده باشید، و هم در عین حال عقل مبارزه داشته باشید که برویم نماز بخوانیم دشمن آمد هم آمد! نماز ما قضا نشود! یک عده هم از آن طرف که آقا نماز را ولش کن! الآن جنگ است دیگه نماز مهم نیست. دوتا افراط از دو طرف داریم. می‌دانید که معنویت در مواقع خطر و سختی آشکار می‌شود؛ در شرایط عادی همه معنوی، مبارز، رزمنده و شجاع هستند، اما وقتی خطر جدی می‌شود، مشخص می‌شود که چه کسی ترسو است. شهدایی داشتیم که یک به بیست ایستاده بودند شهادت مسلّم را می‌دیدند، عقب‌نشینی نمی‌کردند. مجروحی داشتیم که در حال شهادت بود، اما تا آخرین لحظه ذکر می‌گفت. همگی مانند یکدیگر نبودند و ما هم همگی مثل هم نیستیم؛ حتی همین الان شما و ما هم مانند یکدیگر نیستیم. در زمان بروز مشکلات مشخص می‌شود که چه کسی انسان واقعی است؟ الآن که معلوم نیست الآن همه آدم هستند. در شرایط عادی هیچ‌ کس دزد و بی‌ناموس یا انسان بدی نیست همه خوب هستند؛ اما وقتی یک کمی مشکلات به وجود می‌آید، معلوم می‌شود کی کی هست! تا وقتی فرصت آن پیدا نشده همه پاک هستند. آن زمان که امضایی در دست داشته باشی که با آن چند میلیارد پول جابه‌جا می‌شود، آنجا معلوم می‌شود دزد هستی یا خیر؛ الآن که چیزی مشخص نمی‌شود. الآن همه ما عدالت‌خواه و پاک هستیم; اما اگر خطر پیش بیاید، مشخص می‌شود که چه کسی شجاع است. در زمان صلح همه رزمنده هستند و گریه می‌کردند که چرا ما را به عملیات نمی‌برید! ما در جنگ هر دو وضعیت را دیدیم. نیروی بسیجی و مردمی شانزده ساله بود که فرمانده به او می‌گفت سن تو کم است و تو را جلو نمی‌بریم؛ او می‌افتاد پوتین فرمانده را می‌بوسید و گریه می‌کرد تا او را ببرند. در مقابل، افرادی هم بودند که نمی‌خواستند جلو بروند! همه‌جور آدمی وجود داشته و الآن هم همین‌گونه است و باید این‌ها را مدیریت کرد.

امیرالمؤمنین(ع) نیروهایی داشت که به خیانت آن‌ها مشکوک بود، اما آن‌ها را حذف نمی‌کرد؛ بلکه در کارهایی که می‌شد از آن‌ها استفاده کرد به کار می‌گرفت، ولی آن‌ها را در مرکز اطلاعات، فرماندهی یا ریاست قرار نمی‌داد تا اگر در این میان خیانت یا جاسوسی کردند، صدمه جدی به جبهه وارد نشود. ایشان این‌ها را ملاحظه می‌کرد. یک جایی ایشان به رزمندگان می‌گوید شما هر کسی از دشمن را که جلو می‌آید می‌زنید، اما من محاسبه می‌کنم که چه کسی را باید بترسانم تا فرار کند، چه کسی را باید مجروح کنم تا دیگر نجنگد و به دنبال کار خود برود، چه کسی را اگر فرار کرد تعقیب نکنم و چه کسی را اگر فرار کرد باید تعقیب کنم؛ چه کسی را بکشم و چه کسی را بترسانم. من این‌ها را محاسبه می‌کنم و می‌شناسم. البته می‌فرمود از شما توقع این محاسبات نیست، اما بدانید هدف ما اصلاح و تربیت است. ما زمانی می‌جنگیم که ما را مجبور به جنگ کنند؛ و ما هیچ‌گاه جنگی را شروع نمی‌کنیم. حضرت امیر فرمود ما همیشه باید اولین شهید را بدهیم و ابتدا دشمن از ما بکشد و نه ما از آن‌ها؛ و پس از آن، ما وارد جنگ می‌شویم و مواضع خود را آشکار می‌سازیم تا مشخص شود ما چه می‌گوییم آن‌ها چه می‌گویند.

پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) در هر دو دوره سیزده‌ساله مبارزات مخفی در مکه علیه حکومت، و دوره مدینه که دوران حاکمیت بود، پیامبر اکرم(ص) در هر دو دوره, بحث اطلاعات- امنیت و حفاظت- اطلاعات را بسیار دقیق دنبال می‌کردند. آن‌جا به واسطه انقلابیون ضد حکومت که باید جلسات مخفی می‌بود خانه‌های تیمی بود. بعد آن‌جا اطلاعات و ضد انقلاب حکومت انقلابی در نبرد با مکه و در نبرد با منافقین داخل مدینه و نبرد با سران سرمایه‌دار خائن یهود و نبرد با عوامل نفوذی امپراتوری روم در مدینه فعال بود.

پیامبر اکرم(ص) به اصحاب خود فرمودند: «اتّقوا علی دینکم وحجبوه بتقیه» تقوا یعنی خودکنترلی و مدیریت خود؛ وقتی به ما «اتقوا الله» می‌گویند یعنی هر کاری را که می‌خواهی انجام دهی یا ندهی، بگویی یا نگویی نسبت آن را با خداوند بسنج بعد عمل کن. روی غریزه عمل نکن. ایشان فرمودند غیر از این که تقوا در ابعاد زندگی خودتان است، باید در مورد مکتب خودتان هم تقوا به خرج دهید تا از مکتب خود محافظت کنید؛ و اهداف و برنامه‌های خود را از طریق تقیه بپوشانید. ریشه تقیه با همین تقواست چون تقوا از ایمان انسان نگهداری می‌کند تقیه هم از مکتب نگهبانی می‌کند.

تقیه‌ای که شیعه لندنی می‌گوید برای حفاظت از خودت است یعنی من باید به هر قیمتی زنده بمانم و صدمه‌ای نبینم ولو دین از بین برود!‌ این که این‌ها می‌گویند تقیه انحرافی است. از ایمان انسان محافظت می‌کند، تقیه هم از مکتب محافظت و نگهبانی می‌کند. تقیه‌ای که جریان‌های انحرافی ترویج می‌کنند، به معنی عافیت‌طلبی و حفظ جان به هر قیمتی است، حتی اگر دین از بین برود؛ این تقیه انحرافی است. اما تقیه‌ای که پیامبر و اهل بیت (علیهم‌السلام) می‌فرمودند، به معنی محافظت از مکتب و جبهه حق در برابر نفوذ و شناسایی دشمن است تا به شما ضربه نزند. تقیه یعنی مبارزه مخفی. برخی می‌گفتند تقیه یعنی ترک مبارزه؛ در زمان شاه عده‌ای به امام می‌گفتند ما تقیه می‌کنیم و مبارزه نمی‌کنیم! در حالی که تقیه به معنی تسلیم شدن و ترک مبارزه نیست، بلکه به معنی مبارزه پیچیده و مخفیانه است تا به دشمن ضربه بزنی و خودت تا حد امکان ضربه نخوری. تقیه کار مجاهدان است؛ کسی که مجاهد نیست، نیازی به تقیه ندارد. تقیه دقیقاً همان ضد اطلاعات و مبارزه پیچیده مخفیانه است تا دشمن مطلع نشود و تو ضربه بزنی و ضربه نخوری. پیامبر می‌فرمود تقوا داشته باشید و از مکتب و جبهه خودی مراقبت کنید و جبهه خودی را بپوشانید و آن را آشکارا در منظر دید دشمن قرار ندهید؛ چراکه ایمان بدون تقیه کامل نیست. این نکته بسیار جالب است که پیامبر، ایمان را که امری معنوی است با تقیه که یک تاکتیک مبارزاتی است گره می‌زنند. پیامبر ایمان معنوی را به تاکتیک مبارزه پیوند می‌دهند؛ یعنی اگر مؤمن و متدین باشی، ولی شیوه مبارزه با دشمن را بلد نباشی و ساده‌لوحانه عمل کنی، این ایمان، ایمان درستی نیست. بسیار عجیب است که می‌فرمایند اگر سبک مبارزه عاقلانه و پیچیده را بلد نیستی، مشخص می‌شود ایمانت هم کامل نیست و مشکل دارد؛ و این ارتباط میان این دو مقوله بسیار عجیب و مهم است.

ایشان فرمودند: شما مؤمنان و مجاهدانی که در این جبهه فعالیت می‌کنید، مانند زنبور عسل در میان پرندگان هستید؛ که اگر پرندگان بدانند در شکم این زنبور چه عسل ارزشمندی نهفته است (که همان اطلاعات، آگاهی‌ها، پیچیدگی‌ها و شبکه‌ها است)، همگی شما را نابود می‌کنند. ایشان فرمودند شما مانند زنبور عسل در میان گله‌ای از پرندگان شکاری هستید؛ که اگر بدانند شما چه کسی هستید، چه اطلاعاتی دارید، به کجا وصل هستید و ارتباطات و تشکیلات شما چگونه است، تک‌تک شما را نابود می‌سازند. اگر دشمنان بدانند در ذهن شما چه می‌گذرد و در قلب خود چه عقایدی دارید و برنامه‌های آینده شما چیست و برای کجا طراحی می‌کنید و در کجا می‌خواهید عملیات کنید، شما را نابود می‌کنند و با زبان خود علیه شما جنگ رسانه‌ای وسیعی راه می‌اندازند و هم مخفیانه و هم علنی به دنبال شکار شما خواهند بود و به شما ناسزا خواهند گفت و ضربات خطرناکی وارد خواهند ساخت.

امیرالمؤمنین(ع) درباره هوشمندی در مبارزه و بحث جاسوسی، ضدجاسوسی، اطلاعات و حفاظت اطلاعات فرمودند پشیمان‌ترین مردم و کسانی که بیش از همه مستحق ملامت هستند، انسان‌های شتاب‌زده و بی‌فکری هستند که عقلشان به آن‌ها نمی‌رسد. هم در زندگی اقتصادی، هم در زندگی سیاسی و مبارزاتی، هم در نبرد با دشمن و هم در مسائل شخصی، خانوادگی، حکومتی و جهانی، کسانی بیش از همه پشیمان و شرمنده می‌شوند و همگان آن‌ها را ملامت می‌کنند که دو صفت دارند: اول، شتاب‌زدگی؛ این که کارها را شتاب‌زده و نیمه‌کاره انجام دهند و نام آن را توکل بگذارند! در حالی که همان خدا به تو دستور عقل، برنامه‌ریزی، دقت و تقیه (یعنی مخفی‌کاری و حفاظت اطلاعات) داده است. ایشان فرمودند شتاب‌زدگی یعنی کارها را همین‌طور بدون فکر پیش ببری و بگویی ان‌شاءالله درست می‌شود؛ در حالی که هیچ‌چیز خودبه‌خود درست نمی‌شود. هر چیزی خودبه‌خود خراب می‌شود، اما خودبه‌خود درست نمی‌شود. این رفتار نه توکل است، نه ایمان، نه معنویت و نه اخلاص. ایمان، اخلاص و توکل یعنی تو با تمام ظرفیت خود این دقت‌ها را به کار ببندی و سپس بگویی: خدایا! شکست یا پیروزی در دست تو و به اراده تو است و هرچه مقدر شود ما راضی هستیم؛ ما مأمور به تکلیف هستیم نه نتیجه. البته برخی از این جمله امام خمینی برداشت نادرستی می‌کنند و فکر می‌کنند منظور امام این بوده است که نتیجه اهمیت ندارد و ما فقط وظیفه داریم وارد مبارزه شویم؛ در حالی که این‌گونه نیست. مأمور به تکلیف بودن یعنی به تکلیف خود در همه ابعاد و با تمام توان عمل کنی؛ و یکی از تکالیف تو هم نظم، دقت، برنامه‌ریزی درست، مخفی‌کاری، تقیه، محاسبات درست، آموزش صحیح و نظارت است.

این‌ها همگی تکلیف تو هستند. حالا به تکلیف خود عمل کن؛ اما نتیجه در دست من و تو نیست و ممکن است با رعایت تمام این ملاحظات باز هم شکست بخوری، که آن دیگر مهم نیست؛ چراکه تو عقلانیت را به کار بسته‌ای و معنویت هم داری. اگر هدف شما معنوی باشد، شکست شما هم پیروزی است؛ اما اگر هدف مادی باشد، پیروزی شما نیز شکست است. با این حال، هدف معنوی هم به عقل و دقت نیاز دارد. ایشان می‌فرمودند کسانی بیش از همه پشیمان و ملامت می‌شوند که شتاب‌زده عمل می‌کنند و می‌گویند زود برویم کاری را انجام دهیم؛ زود انجام بده، اما با عقل، نه بی‌عقل! تو باید ده سناریو در ذهن داشته باشی. رهبر معظم انقلاب تعبیری درباره شطرنج دارند؛ در شطرنج کسانی برنده می‌شوند که بتوانند تا چند حرکت جلوتر را پیش‌بینی کنند. تو باید پیش‌بینی کنی که اگر سرباز را اینجا بیاورم، رخ را آنجا ببرم و فیل اینجا بیاید، بعد ممکن است دشمن فلان کار را بکند و فلان اتفاق بیفتد؛ یعنی باید تا چهار یا پنج حرکت بعدی خود را پیش‌بینی کنی، نه این که بگویی حالا این سرباز را جلو ببریم ببینیم چه می‌شود! هیچ‌چیز نمی‌شود و شاه تو کیش و مات می‌گردد.

ما متوکل‌تر از پیامبران نداریم؛ در نزد همگی آن‌ها، عدالت، معنویت و عقلانیت با یکدیگر همراه بوده است. علی(ع) معلم معنویت و استاد اخلاق است و ما کسی را معنوی‌تر و بااخلاص‌تر از او نداریم. با این حال، ایشان می‌فرمود شتاب‌زده و بی‌فکر نباشید. پروژه‌های اقتصادی یا سیاسی شتاب‌زده و بی‌فکر، حماقت است و ربطی به توکل ندارد. ایشان می‌فرمایند عقل به دنبال این افراد می‌دود، اما به آن‌ها نمی‌رسد؛ آن‌ها بدون عقل حرکت می‌کنند و عقل به آن‌ها نمی‌رسد، مگر زمانی که کار تمام شده باشد، سرمایه‌ها از بین رفته باشد، نیروی انسانی پراکنده شده باشد، پایگاه اجتماعی از دست رفته باشد و خط دفاعی سقوط کرده باشد. آن وقت تازه سؤالاتی که باید در ابتدا مطرح می‌کردید، به ذهنتان می‌آید که چرا این‌گونه عمل کردیم و چرا فلان کار نشد. امیرالمؤمنین می‌فرماید این سؤالات را باید پیش از عمل مطرح کنید، نه بعد از آن؛ زیرا بی‌فکری خلاف توکل و معنویت است.برخی مشکلات با اسلحه حل نمی‌شوند؛ یعنی حتی اگر بهترین سلاح‌ها را هم داشته باشی، بدون عقل شکست می‌خوری. البته مشکلاتی هم هستند که بدون اسلحه حل نمی‌شوند و به رزم، سلاح, آتشبار و موشک نقطه‌زن نیاز دارند؛ و این مشکلات با ابزار نظامی حل می‌شوند. هرچقدر هم که عاقل باشی، اگر سلاح نداشته باشی به تو ضربه می‌زنند. کما این که اگر ما در جنگ هشت‌ساله موشک و پهپاد داشتیم، جنگ هشت سال طول نمی‌کشید. پس سلاح, نظم و هوشمندی همگی مهم هستند.

مضمون روایات اهل بیت (علیهم‌السلام) نشان می‌دهد به کسانی که در مبارزه نقشی ندارند و مسئله به آن‌ها مربوط نیست، نباید اطلاعات ریز برنامه‌ها، پروژه‌ها و عملیات را بدهیم؛ حتی اگر آن فرد بهترین انسان، شریف‌ترین شخص و مورد اطمینان باشد و بدانی خائن نیست. وقتی او نقشی در این قضیه ندارد، برای چه باید بداند؟ روایات می‌فرمایند بخشی از ضرباتی که ما در زمان اهل بیت (علیهم‌السلام) خوردیم و برخی از نیروهای ما لو رفتند و شهید شدند، به همین علت بود. مثلاً معلّی بن خُنَیس که از یاران خوب و زحمت‌کش امام صادق(ع) بود، چند بار از سوی ایشان تذکر دریافت کرد که: تو زبان خود را حفظ نمی‌کنی و توجه نداری کجا چه سخنی بگویی؛ در حالی که سرویس‌های امنیتی حکومت کوچک‌ترین رفت‌وآمدها و سخنان شما را کنترل می‌کنند. امام صادق چند بار به او و درباره او فرمودند معلی در مسائل امنیتی فرد دقیقی نیست و این کار سرانجام برای او مشکل ایجاد می‌کند.

در نهایت هم همین اتفاق افتاد و معلی را دستگیر کردند و زیر شکنجه به شهادت رساندند. امام صادق(ع) فرمودند او شهید است، اما چه ضرورتی داشت که در آن شرایط سخت و با وجود کمبود نیروهای قابل اعتماد و فشار دشمن، به خاطر چنین مسائلی نیروهای خود را از دست بدهیم؟ ایشان فرمودند کسانی که می‌خواهند درباره مسائل بدانند، ولی نقشی در آن‌ها ندارند، ناخواسته به حلقه‌ای واسط برای دشمن تبدیل می‌شوند.

گاهی افراد اصرار دارند و کنجکاوی می‌کنند که قضیه چیست تا آن‌ها هم بدانند. من خودم هم همین‌طور بوده‌ام و خیلی‌ها این‌گونه هستند؛ اما این مسائل ربطی به ما ندارد. جالب است که در روایت می‌فرمایند: همگی به یکدیگر می‌گویند به شرطی که به کسی نگویی! و همه به همین ترتیب زنجیره‌وار خبر را پخش می‌کنند، در حالی که همه از آن مطلع شده‌اند. ایشان می‌فرمایند حق ندارید سؤال کنید؛ چرا سؤال و تحقیق می‌کنید درباره چیزی که به شما مربوط نیست؟ آن را رها کنید و کاری را که به خودتان مربوط است، به درستی انجام دهید. هم می‌فرمایند کنجکاوی در این امور حرام است، و هم می‌فرمایند اگر اطلاعات را به افراد غیرمسئول بدهید، حرام است؛ یعنی اگر دشمن بعداً از این طریق ضربه‌ای زد، تو هم در خون‌های ریخته‌شده مسئول خواهی بود.

ایشان می‌فرمایند در مجالس و محافل حرافی و بی‌مسئولیتی نکنید و نسبت به اسرار بخیل باشید. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند در هیچ‌چیز بخیل نباش و هر آنچه داری به دیگران ببخش، به جز اطلاعات! حتی علم خود را نشر بده، اما اطلاعات مبارزاتی و نظامی را پنهان بدار. ایشان فرمودند در این مورد بخیل باش و مراقب باش قطره آبی هم از دستت نچکد. ایشان به نیروها فرمودند شبکه‌های اطلاعاتی دشمن (اعم از معاویه، رومی‌ها، منافقان داخلی و جریان خوارج که همگی علیه ما توطئه می‌کنند) فعال هستند؛ پس در مورد اسرار مبارزاتی و نظامی بخیل باش. این اسرار در نزد تو ودیعه و امانت خدا و مردم است؛ و همان‌طور که در امانت مالی خیانت نمی‌کنی، در امانت اطلاعاتی هم نباید خیانت کنی. امام علی فرمودند این اطلاعاتی که تو به عنوان فرمانده یا مسئول یک بخش داری، امانت خدا است و حق نداری آن را به کسی، حتی به همسر یا دوست خود بگویی. ایشان فرمودند اگر اطلاعات مبارزاتی را برای کسانی که نباید بدانند فاش کنی، خیانت کرده‌ای؛ و افشای اطلاعات را خیانت می‌دانند، حتی اگر آن را به انسانی خوب گفته باشی؛ یعنی او هم ممکن است به دیگری بگوید. اصلاً چرا باید به او بگویی؟ مگر هر آنچه مخفی است، باید به تو گفته شود؟ و مگر هر آنچه می‌دانی، مجاز هستی به دیگران بگویی؟ مگر هر آنچه دیگران می‌دانند، باید به تو بگویند؟ ما در وسط جبهه و نبرد هستیم و نیروهای نفوذی دشمن و جاسوسان در میان ما حضور دارند؛ پس مگر تو باید همه‌چیز را بدانی، و مگر هر آنچه می‌دانی را باید بازگو کنی؟ این‌ها تعابیر رهبران الهی ما است. حضرت امیر(ع) فرمودند: «ثَمَرَةُ التَّفْریط النَّدَامَةُ، وَثَمَرَةُ الْحَزْم السَّلَامَةُ» [۱۴]؛ یعنی نتیجه تفریط پشیمانی، و نتیجه دوراندیشی و حزم، سلامت است. اگر می‌خواهید جبهه شما سالم بماند، به احتیاط عقلانی نیاز دارید و باید به همه‌چیز حساس باشید؛ وگرنه ضربه خواهید خورد و اگر کوتاهی کنید، قطعاً پشیمان خواهید شد.

جالب است که می‌فرمایند در تمام مراحل کار باید دقیق باشید. حضرت امیر (علیه‌السلام) می‌فرمایند در آن لحظه آخر باید به اندازه لحظه اول هوشیار باشید؛ این سخنان بسیار مهم است. ایشان در طرح عملیات جنگ جمل به فرماندهان اطلاعات، حفاظت اطلاعات و فرماندهان نظامی خود می‌فرمودند: وقتی نیروها را برای مأموریتی می‌فرستید، تا یک ساعت قبل از رسیدن به مقصد، نباید مسیر دقیق را بدانند؛ و حتی خود فرمانده هم نباید از مأموریت دقیق مطلع باشد. پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) وقتی می‌خواستند نیروها را مثلاً به فاصله شصت کیلومتری در شرق مدینه بفرستند تا با قبیله‌ای بجنگند، سحرگاه دستور می‌دادند نیروها از دروازه غربی شهر خارج شوند؛ زیرا نفوذی‌ها و جاسوسان در مدینه حضور داشتند و اگر از دروازه شرقی حرکت می‌کردند، خبر را به دشمن می‌رساندند. پیامبر می‌فرمود از دروازه غربی ده کیلومتر دور شوید و سپس مسیر را به سمت شرق تغییر دهید. ایشان نام قبیله هدف را نمی‌گفت و می‌فرمود به سر چاه‌های فلان یا گردنه فلان بروید و در آنجا بقیه مأموریت به شما ابلاغ خواهد شد؛ زیرا احتمال می‌دادند شاید در بین رزمندگان هم جاسوسی باشد.

در آنجا مأموری از طرف پیامبر با نامه‌ای منتظر آن‌ها بود و نامه را فقط به فرمانده تحویل می‌داد و از معاون به پایین هیچ‌کَس مطلع نبود؛ و فرمانده در آنجا نامه را باز می‌کرد تا مأموریت اصلی را بخواند و بدانند باید چه کار کنند. پیامبر نیروهایی را به میان قبایل دشمن می‌فرستادند تا بررسی کنند آن‌ها روزانه چند شتر، گوسفند یا گاو برای غذای سربازان خود ذبح می‌کنند، تا از روی میزان غذا، تعداد نیروهای دشمن را تخمین بزنند. یعنی پیامبر در آشپزخانه اردوگاه دشمن نفوذی داشت تا ببیند چند خیمه برپا کرده‌اند؛ و می‌فرمود دشمنان هم در میان ما همین کار را می‌کنند. ایشان فرمودند اگر کوتاهی کنید، قطعاً پشیمان خواهید شد؛ و اگر می‌خواهید سالم بمانید، باید کاملاً عاقلانه و دقیق عمل کنید. اگر نود و نه ممیز نود و نه صدم درصد ملاحظات را رعایت کرده باشی، اما یک صدم درصد پایانی را رها کنی، باز هم شکست می‌خوری و پشیمان می‌شوی. پس باید در لحظه آخر هم مانند لحظه اول دقیق باشی.

امیرالمؤمنین(ع) در نبرد صفین برای شش گروه از رزمندگان، شش مأموریت جداگانه تعریف کردند؛ و هیچ گروهی از مأموریت گروه دیگر مطلع نبود. ایشان به هر گردان مأموریت خودش را ابلاغ کرد و فرمود تو فقط به کار خودت بپرداز. اصلاً یکی از جاهایی که کمیل بن زیاد (که به خاطر دعای کمیل معروف است) توبیخ شد، همین‌جا بود. او مأمور حفاظت از خط دفاعی در برابر نیروهای معاویه بود، اما پیش خود گفت در اینجا امنیت برقرار است و خطری نیست. او بدون کسب اجازه از امیرالمؤمنین، نیروهای خود را برداشت و برای کمک به منطقه قرقیسیا که مورد تهاجم قرار گرفته بود رفت. او در آنجا به دشمن ضربه زد، اما خط دفاعی تحت مأموریت او خالی ماند. دشمن از این فرصت استفاده کرد و ضربه سنگینی وارد ساخت و عده‌ای را شهید کرد و روستایی را غارت نمود. تا زمانی که حضرت امیر نیرویپشتیبانی فرستاد، دشمن کار خود را کرده و رفته بود؛ زیرا آن‌ها گروه‌های ضربتی بودند که غارت و ترور می‌کردند و می‌رفتند. حضرت امیر بسیار خشمگین شدند و در نامه‌ای در نهج‌البلاغه به کمیل فرمودند: مگر به تو نسپرده بودم که در جبهه خود بمانی؟ چه کسی به تو اجازه داد مأموریت خود را رها کنی و به آنجا بروی؟ او گفت: آقا من دیدم در اینجا امنیت هست و بچه‌ها در آنجا دارند شهید می‌شوند، خواستم به کمک آن‌ها بروم. اما حضرت تعابیر تندی به کار بردند و او را توبیخ کردند که: تو کاری را که به خودت سپرده شده است درست انجام بده؛ تو با این کار خود پلی برای دشمن شدی تا از روی تو عبور کند و به ما ضربه بزند. همه‌چیز تنظیم شده است؛ گروه مهندسی خاکریز می‌زند، گروه تخریب میدان مین را پاک می‌کند، ادوات، نیروهای خط‌شکن و پدافند هرکدام کار خود را انجام می‌دهند؛ و لازم نیست هر گروهی بداند گروه دیگر چه می‌کند. ببینید، بیش از هزار سال پیش، در نبردهایی که شنود و بی‌سیم وجود نداشت، امیرالمؤمنین چه مسائلی را رعایت می‌کردند. ایشان می‌فرمایند برخی افراد میل به خودنمایی و وراجی دارند و می‌خواهند نشان دهند شخص مهمی هستند؛ این رفتار ناشی از ضعف شخصیتی و جاه‌طلبی آن‌ها است. عده‌ای هم دچار ساده‌ندیشی هستند و عقل سیاسی ندارند. آن‌ها نمی‌فهمند که در گفت‌وگوها، دشمن در کمین است. ایشان به فرماندهان می‌فرمودند: چرا نیروهای خود را آموزش نداده‌اید که هر حرفی را نباید بازگو کنند؟ آن‌ها باید آموزش ببینند که چگونه عناصر اطلاعاتی دشمن را کشف کنند و دام‌های آن‌ها را بشناسند و علیه خودشان به کار بگیرند. آموزش و تداوم آن بسیار مهم است. حضرت امیر مأمورانی داشتند که به پشت جبهه دشمن در شام و دمشق (که معاویه در آنجا بود) می‌رفتند تا با افرادی که حتی فامیل یکی از فرماندهان ارتش دشمن بودند، رفیق و مرتبط شوند و از تاکتیک‌های جدید، ارتباطات و نقل‌وانتقال نیروهای دشمن مطلع شوند و سریع گزارش دهند. ایشان می‌فرمودند به نیروهای خود بگویید نگویند این اطلاعات چیزی نیست و ما فقط دو کلمه حرف زدیم؛ زیرا از ناحیه همین غفلت‌ها ضربه می‌خوریم و کل عملیات از بین می‌رود. اگر یک بخش از اسرار فاش شود، گویی کل بنا آوار شده است. ایشان می‌فرمودند مراقب کوچک‌ترین روزنه‌های نفوذی دشمن باشید. برخی افراد بی‌قید هم مقررات را رعایت نمی‌کنند و اطلاعات را به راحتی فاش می‌سازند.

ایشان فرمودند در برابر جنگ رسانه‌ای و روانی دشمن که با شایعات درصدد تخلیه اطلاعاتی شما است، هشیار باشید. گاهی دشمن شایعه یا خبر درستی را به تو می‌دهد تا فریبت دهد و بقیه اطلاعات را از تو بیرون بکشد؛ مانند تخلیه‌های تلفنی منافقین که در آن تخصص دارند و به‌گونه‌ای صحبت می‌کنند که گمان می‌کنی از مسئولان ارشد هستند و پس از دادن چند خبر فرعی، اطلاعات اصلی مورد نیاز خود را از تو می‌گیرند. حضرت امیر می‌فرمایند گاهی شایعه‌ای پخش می‌کنند یا خبری به شما می‌دهند تا بازی بخورید و در تله جنگ روانی آن‌ها بیفتید و به جای سکوت، اطلاعات را فاش کنید. ایشان فرمودند حتی به نزدیک‌ترین دوستان خود هم مسائل مبارزاتی را نگویید؛ زیرا شاید دوست تو فردا دشمن تو بشود، و یا شاید او رازدار و دقیق نباشد. سخنان کوچک دهن به دهن جمع می‌شوند و ناگهان بنایی بر سر شما آوار می‌شود.

گاهی خصومت‌های شخصی باعث می‌شود که اطلاعاتی از درون جبهه خودی به دشمن برسد. مثلاً کسی با دیگری مسئله شخصی پیدا می‌کند و می‌خواهد انتقام بگیرد، یا با کسی برخورد تندی می‌کنند و او را اخراج می‌کنند یا مجبور به استعفا می‌شود و بعد او درصدد انتقام‌جویی برمی‌آید؛ ما چندین مورد از این اتفاقات را داشته‌ایم. حضرت امیر می‌فرمایند مراقب باشید که دشمن از ضعف‌های شخصیتی شما استفاده نکند. شیطان از چپ، راست، روبه‌رو و عقب نفوذ می‌کند و بالاخره از یکی از این جهات راهی می‌یابد. اگر مشکل اخلاقی، شخصی، مالی، سیاسی یا اعتقادی داشته باشی، دشمن آن‌قدر می‌گردد تا آن نقطه ضعف را پیدا کند. ایشان این مطلب را به زیاد بن ابیه که فرماندار او بود فرمود. او تا پایان حکومت امیرالمؤمنین با ایشان بود، اما بعد از این که معاویه سر کار آمد و حکومت امام حسن (علیه‌السلام) سرنگون شد، زیاد به جبهه معاویه رفت و شروع به قلع‌وقمع شیعیان علی کرد. او از فرمانداران و مسئولان حکومت امیرالمؤمنین بود. درباره او می‌گفتند زیاد بن ابیه، یعنی زیاد پسر پدرش که مشخص نیست کیست؛ و پسر او نیز همین مشکل را داشت و به او ابن‌مرجانه می‌گفتند. معاویه به زیاد گفت: تو برادر من هستی و مادرت با پدر من (ابوسفیان) رابطه داشته است! این قضیه ماجراهایی دارد. وقتی حکومت علی سقوط کرد و معاویه جهان اسلام را گرفت، به زیاد گفت: برادر! بیا پیش خود من. و او هم رفت و سردار علی، حاکم فارس در حکومت علی، سردار معاویه شد! معاویه به او گفت همان حکومت فارس به علاوه چند استان دیگر ایران را به تو می‌دهیم. او گفت برای ما فرقی ندارد و ما به هر حال مسئولیت می‌خواهیم، چه از طرف علی باشد و چه معاویه! و بعد شروع کرد به سرکوب همرزمان سابق خود که سربازان و شیعیان علی بودند؛ و پسرش هم در کربلا آن جنایات را مرتکب شد. بنابراین گاهی افراد عصبانی می‌شوند، درگیری‌های شخصی پیدا می‌کنند، با شما دشمن می‌شوند و به دشمن پناهنده می‌گردند. آیا می‌دانید چند نفر از سرداران و استانداران امیرالمؤمنین به دشمن پناهنده شدند؟ ما شاعری انقلابی داشتیم که برای علی(ع) و علیه معاویه شعر می‌گفت. او بعداً در مجلسی شرب خمر کرد و گفتند باید حد بر او جاری شود. به حضرت امیر گفتند: آقا! او فردی حزب‌اللهی و انقلابی است و شعرهای بسیار خوبی به نفع جبهه حق و علیه ضدانقلاب گفته است و چقدر در مدح شما سروده است؛ حالا خطایی هم مرتکب شده است، از آن بگذرید. اما حضرت امیر فرمودند: اگر من الآن او را مستثنی کنم، خواهند گفت برای علی دین و حکم شرع مهم نیست و هر کس با آن‌ها باشد، هر خطایی بخواهد می‌تواند بکند! من نمی‌توانم این کار را بکنم. به او بگویید این مجازات را برای خدا تحمل کند؛ تو باید شلاق بخوری تا فردا نگویند اطرافیان علی هر کاری بخواهند می‌کنند و به شرطی که در جناح آن‌ها باشی، با تو کاری ندارند. او مجازات شد و به حضرت امیر گفتند: آقا! او در حوزه هنر تأثیرگذار است و چهره شناخته‌شده‌ای است؛ شعرهایش قوی است و مریدان و طرفداران زیادی را جذب می‌کند؛ اگر برود به جبهه مقابل بپیوندد آسیب می‌زنیم.

حضرت امیر فرمودند: از رفتن و پناهنده شدن کسانی که فرار می‌کنند نگران نباشید؛ ماندن آن‌ها در اینجا خطر بیشتری از رفتن آن‌ها دارد. این‌ها در حکومت رخنه می‌کنند و اگر به جبهه مقابل بپیوندند، دیگر ضرری ندارند. این‌ها حتی اگر در این سو هم باشند، نفعی برای جبهه اسلام ندارند؛ پس بگذارید بروند. او نیز پناهنده شد و شروع به سرودن شعر علیه علی و به نفع معاویه کرد؛ فردی که ده‌ها شعر انقلابی گفته بود، رفت. باید مراقب باشید؛ الآن هم عده‌ای این‌گونه هستند؛ رزمنده، سردار، عالم روحانی یا مسئولان حکومت جمهوری اسلامی که فردا به جبهه مقابل می‌پیوندند. مگر ما در جمهوری اسلامی چند نفر از مسئولان ارشد ما را نداشتیم که بعداً به آن سو رفتند؟ اوضاع این‌گونه است. حضرت امیر به تمام آن‌ها فرمودند: آنچه در اختیار شما است، مال بادآورده نیست؛ امکانات، نفوذ و امضای تو که با آن دستورت اجرا می‌شود، همگی امانت خدا و مردم در دست تو است و متعلق به تو نیست. تو با بقیه مساوی هستی و حق نداری کوچک‌ترین استفاده شخصی از این امکانات و اختیارات بکنی. ایشان فرمودند: ثروت و بودجه‌ای که در دست تو است، متعلق به تو نیست؛ بلکه متعلق به خدا، مردم، فقرا و کودکان یتیم است. امضای آن در دست تو است، اما امانتی سنگین بر گردن تو است؛ این یک فرصت شخصی برای تو نیست، بلکه فرصتی برای خدمت به مردم است. یکی از مسئولان حکومت علی دزدی کرد و دینار و درهم را ربود و گریخت و مدتی پنهان شد و سپس به نزد معاویه پناهنده شد. حضرت برای او نامه‌ای نوشتند و فرمودند: حالا که گریخته‌ای، اولاً بدان اگر دستم به تو برسد، با همان شمشیری تو را خواهم زد که هر کس را با آن زدم به جهنم رفت؛ و آن کاری را که تو کردی، اگر حسن و حسین (علیهماالسلام) هم انجام می‌دادند، حتماً دست آن‌ها را قطع می‌کردم. ایشان فرمودند: حتماً با خودت گفتی این بیت‌المال است و دیگران هم خوردند، پس ما هم می‌خوریم و اتفاقی نمی‌افتد! آن لقمه‌ای که تو برداشتی، لقمه‌ای بود که از دهان یک کودک یتیم قاپیدی. اموالی که از بیت‌المال بردی، سهم پیرزن ازکارافتاده و بی‌سرپرستی بود که در روستایی منتظر است تا ما سهمیه او را برایش ببریم؛ تو پول‌های آن‌ها را دزدیدی. پدر تو انسان خوبی بود و خودت هم سابقه بدی نداشتی، اما مشخص نبود که این‌قدر پست هستی. حضرت فرمودند شتر تو از تو شریف‌تر است و تو از بند کفش خود هم بی‌ارزش‌تر هستی؛ این‌ها تعابیر امیرالمؤمنین است. تو از بند کفش خود بی‌ارزش‌تر هستی و شتر تو بر تو شرافت دارد که آن را برداشتی و بردی و گفتی بیت‌المال است! ایشان فرمودند آنچه برداشتی سهم پیرزن‌ها و کودکان بی‌سرپرست بود؛ و هر کس در این باره کوتاهی کند، خائن است.

البته اگر سؤال هم ندارید، اصراری بر پرسیدن نیست. حدیثی که گفتم، پاسخ به همین سؤال تو درباره شهادت بود. امیرالمؤمنین(ع) در مسیر بازگشت از جنگ بنی‌المصطلق از پیامبر درباره شهادت پرسیدند. در آن مسیر اسب کم بود و رزمندگان دو نفر دو نفر سوار بر یک اسب یا شتر می‌شدند؛ و علی پشت سر پیامبر سوار بر یک اسب بود. ایشان از پیامبر اکرم پرسید: ای پیامبر خدا! درباره شهادت صحبت کنید؛ آیا من شهید می‌شوم؟ پیامبر فرمودند: بله، تو شهید می‌شوی، اما نه الآن؛ بلکه در شرایط سختی که من دیگر در کنار تو نیستم و محاسن تو با خون سرت رنگین خواهد شد. این‌ها پیش‌بینی‌هایی بود که امیرالمؤمنین همواره منتظر تحقق آن‌ها بودند.

پیامبر فرمودند: ای علی! وقتی کسی می‌خواهد به جنگ دشمنان اسلام، خدا و مردم برود، خداوند پیش فرشتگان خود به او مباهات می‌کند. سپس وقتی او با خود مبارزه می‌کند که به جبهه بروم یا نروم، و فکر می‌کند پدر، مادر، همسر، فرزندان و زندگی‌ام چه می‌شوند، و سرانجام تصمیم می‌گیرد همه را رها کند و برود، خداوند باز به فرشتگان خود می‌گوید: ببینید او چگونه قدم بعدی را برداشت! وقتی او با خانواده خود خداحافظی می‌کند، خداوند به فرشتگان مأموریت می‌دهد؛ و وقتی با دشمن روبه‌رو می‌شود و در نهایت به شهادت می‌رسد، با ریختن نخستین قطره خون خود، مانند ماری که پوست می‌اندازد، از تمام گناهان خود پاک می‌شود و مطهر مانند نوزادی که تازه متولد شده است، از این دنیا می‌رود. پیامبر فرمودند خداوند همه گناهان او را می‌بخشد؛ و علی فرمود همین یک فضیلت برای من بس است.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha